پاییز فصل رقص و پایکوبی میان هزار رنگ خداست،پاییز که میشود دوست دارم قدم بزنم میان مفاهیم برگهای ریخته درختان و برگی را پای صحبت بنشینم،حرفهای دلم را به تو میگویم که تو سرافرازی و من سر افکنده،تو کامیابی و من ناکام و نافرجام.خوش به حالت ای برگ خزان،آرام و بی دغدغه سر بر بالین خاک گذاشته ای و آنچنان غرق در معشوقت گشته ای که حتی سیلی باد بیرحم و سرگردانی در اینسو و آنسویت پریشان و دلرنجت نمیکند...خ
برچسب: نویسنده: باربد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 3:48
با تو هستم ای پر شده در روح و جان من،توئی که بسان آفتاب،تلالو و روح بخش جهان سرد منی و به تمثیل مستی،جوش می و نوش وجود میگسار من.آتش زدی به جان من و وجودم شعله ور و بی تاب و آشفته است،چه درد شیرینی است به شوق تو و چشمانت لحظه لحظه تقلا برای یافتنت، دیدنت،شنیدنت.
تو را زیر باران باید جست،میان رقص و هل هله کنان برگان پاییزی،تو را باید شنید میان نوای دلنواز برگ و باران.برای دیدن تو زیر باران باید رف
برچسب: نویسنده: باربد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 3:48
خراب است حال شب که ویرانه است احوالات دلم،نمیدانم دنبال چه میگردم در بیابان بی مهر و گذشت،سرگشته و حیرانِ سرابی بیش نیستم،به خیال من اینجا گلستان است و من باغبان.نمیدانم چه بر سر حقیقت آمده است که خیالم تنهاست،نمیدانم.
نمیدانم از چه شکوه کنم،از خیال خودم،از حقیقت،از خودم.متحیر و سرگشته،گریان و نالان،خسته و تنها،دست به دامان شب شده ام تا غریبه ای گریه هایم نبیند ...
وامانده ام در بازی دوران و دستم
برچسب: نویسنده: باربد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 3:48
چند قدمی نزدیکتر بیا و رخ بنمای که تاریک است دنیای من.من از ترس تاریکی چشمامو بستم و معلق مانده ام میان هست و نیست،دل بده تا پته دلمو واست رو کنم،دستامو بگیر و نگذار تا ابد از ترس،دست در دست خودم باشم.
خیال شورانگیز مرا واقعیتی باش حقیقت گونه و راز هزار ساله ات را برملا کن که دل برای بودنت سفره گسترانیده و کنار سفره،شعر بدست منتظرت نشسته که بیایی و لحظه هایم شریک شوی که تباهی است زمان بی تو بودن.
برچسب: نویسنده: باربد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 3:48
نهفته در اعماق وجودم،بزرگ شده در دلی پر زآشوب،شالوده ی عمر عشقی زیبا و بی نظیر،راه یافته به دهلیز دلی پر از رمز و سکوت،وجودی شگرف و بی بدیل،خوش آمدی...
بازمانده از گذشته و راه یافته به آینده ،روحی سترگ و ابوهتی بی هم کفو،نوای دلشنینی که روح جدا شده از چشم و گوشم را عشق نجوا کردی،شوری که شوراندی عشقی آغشته به خاکستر را،به خانه ات خوش آمدی...
برای لمس کردن قلبت طریقی طی شد که جز سنگ و گل و خار و
برچسب: نویسنده: باربد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 3:48
برچسب: نویسنده: باربد خلیلی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 3:48